دلم برای مرگ تب کرده
به نام آنکه...میداند***چه میخواهیم***
۱۳٩۱/٦/۳ :: ۱:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پژمان خلفیان

خداوندا !

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد....

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

خدایا !

ای یاور بی کسان با من بمان !

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم...

چه چیزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم شکند ؟

چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد ؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان......

از هیچ دشمنی نمی هراسم ...

چرا که تو در کنار منی  و پشت من و می دانم که در انتها

ایمان به تو نجات بخش من خواهد بود

خدای نورم از درگاه امیدبخشت ناامیدم مگردان

هنگامی که بر فرشته ی وحی فرمان دادی تا

کلامت را آرامش بخش وجودم کند...

آمین...


ع ش ق ....

من عاشقم !

عاشق ِصدای شرشر باران ! عاشق ِپنجره های خیس باران خورده و

عاشق ِکوچه های نمناک ِانتظار !

من عاشقم!

عاشق ِشبهای پرستاره و مهتابی در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی

 در انتظار ِدیدن یه آشنا !

من عاشقم !

عاشق ِپاکی و معصومیت؟عاشق ِنگاه  ِپاک و بی ریا !عاشق ِسبزی بهار .

عاشق ِتمام شقایقهای عاشق دنیا !!!

من عاشقم .... عاشق.......!!!!!!!

 



موضوع مطلب : خداوندا
۱۳٩۱/٦/۱ :: ٩:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پژمان خلفیان
خداوندا از آن می ترسم که روزی رسد
که تمام آرزوهایم را همچو گلی پژمرده ببینم


موضوع مطلب : خداوندا
موضوعات
صفحات وبلاگ
 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک